Saturday, March 15, 2008

دیدار


!دیدمش

.آنجا که خداحافظی آسان بود

.این بار حجابی ننگین بر کلامش دیدم

!و من چه خوب این را فهمیدم

کنار هم نشستیم و از حضورش سرشار شدم؛

.چرا که رمزی و رازی در شوق با من بودنش دیدم

. من از خاک می گفتم و او از دریا می شنید

:او در تمام حرف هایم فقط یکی را فهمید

.و آن اینکه اندکی مجنون بودم

.با هم در این جنون شریک شدیم

...تا آنجا که خداحافظی سخت شد

...و باز گفتیم و گفتیم

!به ناگاه حجاب ننگین کلامش به عریانی عذاب آوری بدل گشت

.و هیچ تصویری از او در ذهن نماند

...هم را شناختیم

!و باز خداحافظی آسان شد

دوباره سلام

.سلام بچه ها ممنون از اینکه سر زدین
.و ممنون از کامنتاتون
ضمناً اگه کامنت می ذارین حتماً گزینۀ
.رو انتخاب کنین و اسمتونو بگین name/url

Saturday, November 3, 2007


.دندان به دندان می فشارم

وحشت کم شدنت؛

....و ترس از تکراری اندوه ناک

.............اما

بگذار غنچه نوباوه ام

.در تگرگ تنهایی شکوفا شود

در پس این زمستان

برف سکوت ذوب خواهد شد؛

،و من رودی می گردم

.روان به سویت

.فقط بگذار تنها باشم

Friday, October 12, 2007

سلام بر آنگلس


.رودخانه در تکاپوی رفع عطش

.میوه تمام تلاشش را می کند

.و من می خواهم به خودم سلامی عرض کنم

.زمین و آب وسنگ،از همه دورتر به من

.و من،نه من،که من همه ذرات خدا

.و تو همان من

.و من در من متولد می شوم

.تا خود را بر من ببارم

Saturday, September 15, 2007


پشت شیشه ی کدر شده از غبار نیرنگ بازی؛
!چه توانم کرد غیر اشک ریختن؟
!آهای!دستم نمی رسد
!کسی بیاید.کمک می خواهم
.بغض حقارت گلویم را می فشارد
!این بیغوله عجب صفایی دارد
.صفایی به وسعت جهالت
!آهای! دستم نمی رسد
!کسی بیاید. کمک می خواهم
.می خواهم امشب بروم
.می خواهم امشب ببینم
.چشمانم را به من بدهید
.و دلم را
.و همین دو,کوله پشتی ام را کافیست

Sunday, September 9, 2007

فراموشی


.و روزی این ترس که راهم دور است

.عشق و خیال کمکش بس

.دستان قایقم آرام تن آب را می نوازد

پر ز تردیدی کشنده می رانم؛

.می تازم، می روم

و به نزدیکی دورها که می رسم؛

دگرم عشق نیست؛

و دگرم خیال کمکش هم؛

.و حتی یادی از سختی راه

.هر سه مردند

ودرونم بی تاب؛

.....ترس یک دور دیگر

Monday, August 6, 2007


.این یکی از عکساییه که تو خونه گرفتم

اگه خواستین بقیه عکسام رو هم ببینین

می تونین برین تو قسمت "گالری عکسها"و

.در ضمن می تونین عکسا رو بزرگ کنین

Wednesday, July 4, 2007

روزت مبارک

چه عجیب است این پیمان؛
جسم را در مسکنت جای می دهی،اما روح را رها می سازی؛
.تا به سوی فردای خویش بشتابد
.بی هوس یافتن تکرارت در من
.دیر است برای از تو نوشتن
.چراغ کم سو گشته
چرا اینقدر آرامی؟مگر نمی دانی کجای کارم؟
.آری؛در آرزوی کشیدن نقش شیرین تلخی هایت بر پوسته ی نازک رابطه
هر چند می دانم خشم تو خاموش گر چراغ های بین ماست؛
ولی دوست دارم خشمگین شوی تا تو را ببخشم
.که لااقل خود را بفریبم که یک بار تو مدیون من شدی نه من مدیون تو
..............دوستت دارم